خرید بک لینک

درباره سایت

...من...

آخرین مطالب

امکانات وب

.

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

اینقد خواسم پرت بود این چند وقته که اصلا نفهمیدم گلدون عزیزززممم گل داده.

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

It's OK...

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

چقدر الانمو دوست ندارم. همه چی یهو قاطی شد, چیزای مهم و اعصاب خورد کن بیشتری هست که بخوام حرصشو بخورم, ولی نمیدونم چرا همش فکرم پیش "کچل"ه و دلم تنگ میشه براش, عصبانی میشم, نگران میشم و البته گاهی دلم میخواد بزنمش. همش حرفایی که میخواستم بهش بگم و فکر میکردم هنوز وقت هست رو با خودم مرور میکنم, البته تقصیر خودش بود, هی میگفت بازم حرف میزنیم. وااییی که چقدررررر عصبانیم الان. دلم میخاد بزنمش. اوفففف کلافه شدم. کاش همه چی درست شه یا اینکه بتونم از لحاظ فکری و روحیه برگرم به حسانه سال پیش. الان نمیگم غمگینم نه. ولی فکرم خیلی درگیره, این درگیری رو دوست ندارم. اذیتم میکنه. کلافم میکنه. اماااااا همه چی درست میشه... من مطمینم. نمیشه تو حکمت خدا شک کرد. حتما درست میشه :)

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

اینا همش حرفاییه که با خودم تو ذهنم میزنم.

متاسفانه خفه هم نمیشه

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

قبلنا فکر میکردم آدم غمگین و افسرده ای هستم. ولی الان فهمیدم نه تنها اون موقع شاد بودم و الکی ادای آدم افسرده ها رو در میوردم , بلکه الانم شادم! فقط گاهی دلگیر و بیحوصله و دلتنگ میشم! همین.. ولی خوشحالم. همه به سری مشکلاتی داشتن..همه به یه سری چیزایی که میخاستن نرسیدن... همه کسایی رو از دست دادن... همه اینا سخته. من فقط الان دوره خوبی رو نمیگذرونم. ناراحتم, نگرانم, فکرم درگیره و یه سری چیزای دیگه. ولی همه اینا دلیل نمیشه بشینم یه گوشه و غصه بخورم و به همه این احساسات مزخرف دامن بزنم. مهم قوی موندن آدم هاس! منم میخوام قوی باشم. روی پای خودم وایسم و به هیچ کس وابسته نشم. هیچ کس. میخوام خودم اولویت خودم باشم, تا حالا همیشه افراد دیگه ای اولویت من بودن ,نه خودم. اما الان.. فقط خودم. بسه غصه خوردن و دلتنگی و نگرانی.. به اندازه کافی حرص خوردم. باید برای هرکس همونقدر ارزش بذارم که برام میذارن. اونقدر دوسشون داشته باشم که دوستم دارن. میخوام خودخواه باشم. نمیخوام اعتماد کنم. نمیخوام حالا حالا ها کسی رو دوست داشته باشم. من خانوادم رو دوست دارم. اما فقط یه بار تا حالا حس کردم کسی رو

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

لعنتی , لعنتی , لعنتی..

دارم دق میکنم.

حداقل میگفتی چرا..

حداقل اینجوری نه...

میدونستی من گیر میکنم, منو میشناسی حرفات یادم نمیره.

چرا گفتی هیچ وقت؟ هیچکس؟

بخدا حق من این نبود.

دلم تنگ شده برات.

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

از نظر اغلب افراد اطرافم همیشه آدم بی عاطفه و خنثی بودم.

اما هیچ وقتتت اینطور نبوده.

اما الان حس آدمی رو دارم که هیچی رو دوست نداره. چقدرر این خودم رو دوست ندارم.

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

اهم اهم..

بعد از ۲ هفته از تولدم , با پیچوندن متوالی و اجبار و پیچوندن کلاس با چنتا از همکلاسی ها رفتیم بیرون کافه.

نشسته بودم حرف میزدم یهو یه کیک گذاشتن جلوم و شروع کردن تبریک.

اصلاااا توقع نداشتم. عاولییییییی... خیلی خوب بود

بعد از مدت ها خندیدم.

واقعااا دستشون درد نکنه, هرچند اینجا رو.نمیخونن.

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

اینکه خاله آدم باهاش لج باشه و ازش بدش بیاد و این احساست رو تو جمع و جلوی خودت اعلام کنه دیگه واقعاااا نوبره.

کاش میشد از فامیل طلاق گرفت.

اجتماع گریز نیستم ولی دلم نمیخواد تو جمعی باشم که همه دنبال ایراد گرفتن و کوبیدن همدیگه هستن.

کاش حتی میشد از خانواده هم طلاق گرفت.

برچسب: نویسنده: ساناز کمالی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:08

صفحه بندی